تبلیغات
آسمان پر ستاره - مطالب شعر و دلنوشته
نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار


جهت مشاهده تصویر واقعی کلیک کنید

نام:	pink_spring_nature.jpg
بازدید:	0
اندازه:	110.0 کیلوبایت
شناسه:	265741



طبقه بندی: شعر و دلنوشته، آسمانی،
برچسب ها: تبریک سال نو، نوروز 1394، عید مبارک،

تاریخ : جمعه 29 اسفند 1393 | 06:20 ب.ظ | نویسنده : زینب نظری | نظرات
پا به پای کودکی هایم بیا                  کفش هایت را به پا کن تا به تا
قاه قاه خنده ات را ساز کن                    باز هم با خنده ات اعجاز کن
پا بکوب و لج کن و راضی نشو          با کسی جز دوست همبازی نشو
بچه های کوچه را هم کن خبر               عاقلی را یک شب از یادت ببر
خاله بازی کن به رسم کودکی                    با همان چادر نماز پولکی
طعم چای و قوری گلدارمان                لحظه های ناب بی تکرارمان
مادری از جنس باران داشتیم             در کنارش خواب آسان داشتیم
یا پدر اسطوره  دنیای ما                          قهرمان باور زیبای ما
قصه های هر شب مادربزرگ                 ماجرای بزبز قندی و گرگ 
غصه هرگز فرصت جولان نداشت         خنده های کودکی پایان نداشت
هر کسی  رنگ خودش بی شیله بود      ثروت هر بچه قدری تیله بود
ای شریک نان و گردو و پنیر  !             همکلاسی ! باز دستم را بگیر
 مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست       آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟
 حال ما را از کسی پرسیده ای ؟        مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟
 حسرت پرواز داری در قفس؟         می کشی مشکل در این دنیا نفس؟
سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟    رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟ 
رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟          آسمان باورت مهتابی است ؟
هرکجایی شعر باران را بخوان           ساده باش و باز هم کودک بمان
باز باران با ترانه ، گریه کن !              کودکی تو ، کودکانه گریه کن!
ای رفیق روز های گرم و سرد            سادگی هایم به سویم باز گرد!



طبقه بندی: سرگرمی، شعر و دلنوشته،
برچسب ها: شعر، کودکی،

تاریخ : شنبه 20 مهر 1392 | 02:26 ب.ظ | نویسنده : زینب نظری | نظرات
آدما تا وقتی کوچیکن دوست دارن برای مادرشون هدیه بخرن اما پول ندارن.
وقتی بزرگتر میشن ، پول دارن اما وقت ندارن.
وقتی هم که پیر میشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!...
به سلامتی همه مادرای دنیا...
---------------------------- 
پدرم ، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند مرد باشند !
-------------------- 
شرمنده می کند فرزند را ، دعای خیر مادر ، در کنج خانه ی سالمندان ...
-------------------- 
خورشید
هر روز
دیرتر از پدرم بیدار می شود
اما
زودتر از او به خانه بر می گردد !
-------------------- 
به سلامتیه مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاده بچه هاشون دادن
ولی تو پیری بچه هاشون خجالت میکشن ویلچرشونو هل بدن !!!
--------------------   
سرم را نه ظلم می تواند خم کند ،
نه مرگ ،
نه ترس ،
سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود پدرم ؛
--------------------  
سلامتیه اون پسری که...
..
10سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت...
..
 20سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت....
... ... ... ... ..
 30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه...!!!
..
باباش گفت چرا گریه میکنی..؟
..
گفت: آخه اونوقتا دستت نمیلرزید...! :(
--------------------  
همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم
که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود…
ولی پدر ...
... ... ... ...
یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند
خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست
فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد چون جوهرش داره یواش یواش تموم میشه …
بیایید قدردان باشیم ...
به سلامتی پدر و مادرها
--------------------  
(( قند )) خون مادر بالاست .
دلش اما همیشه (( شور )) می زند برای ما ؛
اشک‌های مادر , مروارید شده است در صدف چشمانش ؛
دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مروارید!
حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد!
دستانش را نوازش می کنم ؛ داستانی دارد دستانش .
  --------------------
دست پر مهر مادر
تنها دستی ست،
که اگر کوتاه از دنیا هم باشد،
از تمام دستها بلند تر است...
  --------------------  
پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!!
پدر دستشو میندازه دوره گردنه پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو؟
پسر میگه : من..!!
... ... ...
پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو؟؟!!
پسر میگه : بازم من شیرم...
پدر عصبی مشه دستشو از رو شونه پسرش بر میداره میگه : من شیرم یا تو!!؟؟
پسر میگه : بابا تو شیری...!!
پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من حالا میگی تو ؟؟
پسر گفت : آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بود فکر کردم یه کوه پشتمه اما حالا...
به سلامتی هرچی پدره
--------------------
پدر
تنها کسیست که میتوان "دوستت دارم"‌هایش را باور کرد
حتی اگر نگوید...
--------------------  
سلامتی اون پدری که شادی شو با زن و بچش تقسیم میکنه
اما غصه شو با سیگار و دود سیگارش!
--------------------  
مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری! مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ،دلواپسی! مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری ! مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد! مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود!
مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....
--------------------  
پدرم هر وقت میگفت "درست میشود"...
تمام نگرانی هایم به یک باره رنگ میباخت...!
--------------------  
مردان پیامبر شدند؛
و زنان مادر؛
قداست پیامبران را توانسته‌اند به زیر سوال ببرند؛
ولی قداست مادران را هرگز..!
--------------------  
آدم پیر می شود وقتی مادرش را صـــــــــــــــــــــــــــــدا میزند اما جوابی نمیشنود.........
ممماااااااااااادددددددررررررر..............
--------------------  
تو 10 سالگی : " مامان ، بابا عاشقتونم"
تو 15 سالگی : " ولم کنین "
تو 20 سالگی : " مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم"
... ... ...
تو 25 سالگی : " باید از این خونه بزنم بیرون"
تو 30 سالگی : " حق با شما بود"
تو 35 سالگی : "میخوام برم خونه پدر و مادرم "
تو 40 سالگی : " نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"
تو  هفتاد سالگی : " من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن ...!
بیاید ازهمین حالا قدر پدرو مادرامونو بدونیم...
از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست ...
--------------------  
بهشت از آن مادران است در حالی که به جز پرستاری و نگهداری از فرزندان ، هیچ حق دیگری نسبت به آتها ندارند و برای بیشتر چیزها اجازه ی بابا لازم است !!!!!
--------------------  
وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده ! وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده ! وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه... و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت میخواد بمیری
--------------------  
اگر 4 تکه نان  خیلی خوشمزه وجود داشته باشد و شما 5 نفر باشید
کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است



طبقه بندی: سرگرمی، داستانک های جالب، شعر و دلنوشته،
برچسب ها: نوشته های کوتاه،

تاریخ : جمعه 19 مهر 1392 | 07:08 ب.ظ | نویسنده : زینب نظری | نظرات
قبله منی تو ای ، خواستگاه عاشقان
دل کُند به سوی تو ، فارغ از همه مکان

با شــروع عاشــقی ، پر کشد، رَوَد زمان
با شهادتی که من، میدهم به روح و جان

می کند خمیــده قد ، ایـن زمان انتظار
ای رکوع تا ابد ، ذکــرهای بی شــمار

بر زمین فتادنم ، این چه حاصل اسـت؟
سجده نماز عشق ، بی تو باطل است.

در کویر خــاطرات ، مـــوج های بیکران
قایق شکسته ، من ، گنج ها زدیگران

شمــع من سـتاره و ، بالـهایم آرزو
آسمان آبی و ، سال های پیش رو

دیده ام ببیند این، هـیچ های روزگار
قلب مــهربان تَپَد ، با نــــگاه ماندگار

نانوشته های من ، خواندنی تر است
نغمه های بی صدا ، ماندنی تر است



طبقه بندی: شعر و دلنوشته،

تاریخ : چهارشنبه 2 آذر 1390 | 08:59 ب.ظ | نویسنده : زینب نظری | نظرات

باز آسـمان دل مـن ، ســرد و زمـــستانی شد
اشک ریختنم بهر خودم ، ساکت و پنهانی شد

ســـرخی صــورت من هیچ نباشـــد از ســــوز
بغـض من می شـکند ، ســینه ی بارانی شـد

آن خراش قطــره های لـولـو چــشم من است.
گوهر اشک،کس نفهمید بها، دوره ارزانی شد.

من اســیر تن مـــهـجـــور و نـــگاه بـی مــــهـر
روح آزاد ، در کالبــدم ، بســته و زنــدانـی شـد

تو کــلـــیدی هســـتی کــه کــند بــاز ، دل دربـنــدم
با سلام پراز آن نور وجودت،این شب تار چراغانی شد

شکــر، کز نــرمی احـســاس نســــیم ِ نـــفَسَــــت
که وجود همه از خار و خَسَم ، این گل شمدانی شد




طبقه بندی: شعر و دلنوشته،

تاریخ : سه شنبه 1 آذر 1390 | 12:53 ق.ظ | نویسنده : زینب نظری | نظرات


ساکت !
امتحان شروع شده است.
از رفیقم می پرسم امتحانِ چیست ؟
-
می گوید : زندگی
کلاس درس کی؟
-
معلم تمام هستی
سوالات از چه کتابی است ؟
-
کتابی که خود او معرفی کرده، کتاب خودش.
-
رفیقم می گوید : مگر کتاب را تهیه نکردی ؟!
می گویم : چرا چند تایی دارم ولی تابحال نخواندم.
چاره ای نیست شرکت کرده ام ، باید امتحان دهم.
جنس سوالات فرق می کند
"
چرا راه عقل و اندیشه نمی پویید ؟"
"
چگونه شما که مردم را به نیکوکاری دستور می دهید، خود را فراموش می کنید، درصورتی که شما کتاب را می خوانید چرا تعقل و اندیشه در آن نمی کنید ؟ "
"
خداست که در جوف زمین دانه و هسته را می شکافد و زنده را از مرده و مرده را از زنده پدید آرد، این است خدا، پس کجا رو می کنید ؟ "
"
ای انسان ناسپاس چه تو را وا داشت که دین حق را تکذیب کنی ؟ " *

و بی نهایت سوال دیگر که پاسخی برای آنها نداشتم.
وای بر من ، باید با خود او صحبت کنیم.
باید از او بخواهم فرصتی دیگر به من دهد تا بار دیگر در امتحان زندگی شرکت کنم.
اما پاسخ یک کلمه است : هرگز.

------------------
*
ترجمه آیاتی از قرآن




طبقه بندی: شعر و دلنوشته،

تاریخ : دوشنبه 30 آبان 1390 | 12:54 ق.ظ | نویسنده : زینب نظری | نظرات

 

آن مــوج بر لب ساحل* چــه گفت؟
حاصل بی حاصــــلی هایم چه بود؟

عنـفوان کــودکــی ، شــوریده سر
فـارغ از اینـجا و آنــجا ، آن چه بـود؟

در جـــوانی غــفلـتم از جـهــل بود
کاش میدانستم که این آخر چه بود؟

او که مـــن را زیــن توانــی داده بود
من مپرسیدم که او کارش چه بود؟ *

گفــت در اعــماق ، آرامــش بـــجوی
من ندانسـتم که معــنایش چــه بود؟

ایــن هــمــه جـوش و خروش زندگی
دانه ماســه * در اقبــالــم چــه بود ؟

اینــــک آن بـــادی کــه گــوید رو جلو
حال می فهمم که منظورش چه بود؟

تــــن بـــه باد عمــر بســپـردم بسی
حـاصــل ِ ،از یــاد رفتـن ها چـــه بود ؟

حــال بنـــگر در "کــف" * دســتان من
کیـــن ره رفــته سـرانجامش چه بود؟

آخــــر ایـــن جا، مــن کــنار نیــستی
لا اقل یک کس نگفت نامش چه بود؟

حــال بـــعد از عبـــور از مـــاسه ها *
این صدا آمد که اعــــمالــش چه بود؟

-------------------------------------------------------
*
موج بر لب ساحل = نماد کسی که به آخر خط زندگی رسیده است
*
دانه ماسه = نماد خاک گور ( موج در ماسه ها محو می شود)
*
کارش چه بود = از من چه می خواست
*
کف موچ = نفس ها و نشانه های آخرین موج
*
عبور از ماسه = بعد از مرگ




طبقه بندی: شعر و دلنوشته،

تاریخ : یکشنبه 29 آبان 1390 | 11:55 ق.ظ | نویسنده : زینب نظری | نظرات
آتشفشان عشق تو در دلها خاموش شده است،
و دل ها " خاکستر " ی .
غبار حسرت بر زمین نشسته است،
آه من از حسرت نیست،
آه من در آیینه زلال تو نشانه ای است از حیات.*
کی طوفانی خواهد آمد تا غبارها را بزداید؟
چرا هیچ کس منتظر این طوفان نیست؟
نم نم چشمانم اندکی از غبارها را شسته ،
امیدی دارم ...
چون طوفان نیز از همین قطره قطره ها آغاز می شود.
صدای قدم های تو در گوشم موسیقی زیبای ابدیت را می نوازد.
گوشم را کوک می کنم تا آن را درست بشنوم.
قلبم را شفاف می کنم تا نور تو از وجودم عبور کند...
همه وعده تو را داده اند،
هر نسیمی که بر می خیزد امیدوارتر می شوم،
شاید او می آید.
من می خواهم در این طوفان پرواز بیاموزم.

-------------------
* کنایه به حالتی است که آینه را بر جلوی دهان کسی می گذارند تا اگر بخار کرد تشیخص دهند که هنوز زنده است.



طبقه بندی: شعر و دلنوشته،

تاریخ : یکشنبه 29 آبان 1390 | 12:52 ق.ظ | نویسنده : زینب نظری | نظرات
در شهر من شبهای روشن جای دارد.
دانه های برف شهر من سیاه
اما سلام عابران پاک و سفید است.
گرمای برف و سردی خورشیدِ جان افزای دارد.

در شهر من خورشید ها ، ارزشی دارند
کس ندارد روی چشمان خودش
شیشه های تیره و دودی
چشم ها باز است
قوتشان* نور است، نور امید
حاصل این تابش اندر دل همین است : قلب ها لزرشی دارند.*

شهر من آسمانش صورتی است
قلب ها از کینه و تزویر ها کلا تهی است.

شهر من انسان به انسان بودنش می نازد و بس
شهر من لاله به عاشق بودنش می نازد و بس

شهر من ، شهرداری ندارد ، بی گناهی بر سر داری ندارد

جاده های شهر من از سنگهای شیشه ای است
دوستی هایش عمیق و ریشه ای است.

چترها بی معنی اَست،
مردمان شهر من از جنس رود اند.
با صدای نم نم باران ، تن به بارش می سپارند
قطره قطره می چکند، بر زمین افتند
آری در سجودند.

در شهر من تندیس ها جایی ندارند
این هنرمندان
حجم هایی از مهر و محبت می تراشند
آخر آنان وارثان تیشه فرهاد هستند.

نام کوچه ، نام میدان نیست اشخاص و افراد
نامشان این گونه است: عشق ، لاله،
اطلسی، لبخند، مادر یا چکاوک های آزاد

خانه های آن همه از جنس ابر ،
روشنایی بخش دل ها این ستاره است.
آسمان بی فاصله روی زمین است.
مالک اصلی خدا و دل اجاره است.

کودکان در مدرسه شعر صداقت می کنند از بَر
متن انشای صفا در زنگ آخر
بی نهایت کهکشان ها ، درس جغرافی آنها است
سیر تاریخ معلم از خداست
حرکتی از ابتدا تا انتهاست
املای آنان می شود این گونه آغاز :
مادر بی انتهای مهر ، همدم راز

شهر من شهر دیگری است
شهر من " پشت دریاهاست "
شاید این شهر من آن شهر تو است
" قایقی باید ساخت ، باید انداخت به آب " *
-----------------------------------------------------
* قوت = رزق و روزی
*قلب ها لرزشی دارند = هنوز برای یکدیگر می تپند و زنده اند
* عبارات داخل " " اشاره به شعر سهراب سپهری



طبقه بندی: شعر و دلنوشته،

تاریخ : جمعه 27 آبان 1390 | 12:51 ق.ظ | نویسنده : زینب نظری | نظرات

کودک که بودیم، با تمام احساس به دنبال گوی کوچکی می دویدیم و به آن مشغول بودیم.
اگر تمامی دنیا را به ما می دادند باز هم همان گوی را می جستیم.
وقتی بزرگتر شدیم دیگر برایمان ارزشی نداشت و گاهی حتی با اکراه با کودکی مشغول بازی می شدیم. آیا گوی همان نیست؟! آری ما عوض شده ایم.
اما امروز،بشر، گرفتار گوی های بزرگتر دیگری شده است.
زمین، ماه ، خورشید و...
باز هم که بازی می کنید ، ای کودکان بزرگ !
خوشا به حال آنان که این ها هم مشغول شان نمی کند.
انسان به خاطر معشوق می دود. هر چه معشوق عظیم تر و ارزنده تر ، ناچار کشش و کوشش بی انتها می طلبد که شایستگی آن بی نهایت را داشته باشد.
"
فکر من اسیر کم ها شده است"
علمم ، ثروتم، قدرتم زیاد تر شده ، اما از خود "انسانم" کم شده است!
به مدرک هایمان، به حسابهایمان ، و حتی به آشپزخانه هایمان بیش از خویش می اندیشیم.
(
مگر فریاد علی بلند نشد که : " آه از توشه ی کم و راه دور "
علی هدف را دیده بود و می شناخت.
اگر هدف علی، بهشت ، نان ، آب بود و حوریان ، توشه ی علی برای آن ها کم نبود و با کمتر از این ها به آن همه می رسید.
علی راهی دارد تا بی نهایت و این است که هر چقدر توشه بردارد چیزی نیست. چون هر مقدار در برابر بی نهایت صفر است و هیچ و اندک ) (1)
از من مپرسید ، دانشگاه ، مدرسه،کار و... چرا نه؟
خود اندکی با مجال در این عصر شلوغ، بر خیابان های پرتردد و سیاه آن بنگرید.
من نمی گویم علم، کار، زندگی و ... نه!
می گویم این گونه ، نه!
زمان آن فرا نرسیده از بلندی پوچی که در ذهن خویش ساخته ایم فرود آییم، این بلندی ها سقوط اش سخت تر خواهد بود.
زمان آن فرا نرسیده که "نقب بزنیم" ، زیرزمینی تر، واکاوانه تر و ژرف نگرانه تر به کار خویش بیندیشیم ؟
ما برای چیز دیگر ساخته شده ایم.

(1) :
قسمت داخل پرانتز برداشتی آزاد از کتاب رشد است .




طبقه بندی: شعر و دلنوشته،

تاریخ : چهارشنبه 18 آبان 1390 | 12:52 ق.ظ | نویسنده : زینب نظری | نظرات
تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • دانلودیوم